تبليغاتX
برای هیچ کس
چه فرق می کند

شانه هایم دست آویز چه کسی بوده است.

و دستانم چنگ در کدام گیسو می نواخته است.

دامن "شیرین"،

 شور مردان تو را داشت

و از گریبان مادرم بوی تو می آمد...

حالا چه فرق می کند، سازی در دستانم

یا تفنگی بر شانه هایم ؟

من عاشقت شده ام

با تیشه ای از تبار آریا

تو

شیرین تر از تمام دخترانی !

گریبانم را چاک می دهم ،

خونم بوی تو را می دهد

ای تا همیشه

آباد

آباد

آباد 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 20:21  توسط راهی  | 

زمان معجزه گذشته است

بیستونی برای کندن نمانده و سر به صحرا گذاشتن دیوانگی محض است

سیگار اما فکر خوبی است

در دراز کش عصر تابستان

و تو می توانی به تمام نیرو های بالقوه ات فکر کنی

که اگر اینقدر دیر به دنیا نیامده بودی نامت در ردیف آکتور های اول تمام عاشقانه ها بود

مثل قیس

مثل فرهاد

 

هر روز از خیابانم می گذرد

و حیف نمی داند

انگشتان من خط عبور ایمن اویند

و حیف رستاخیز واژگانم به قامتش نمی رسند

 

من در ساعت بسته ی مغازه های شهر

"دوستت دارم " های نگفته را پک می زنم

و در چکش سرخ چشمک های ماشین میرغضب

کرکره ی افکارم را پایین می کشم

اما چشمان تو در صورت ماه

به ته سیگار سرخ کف خیابان زلال می شوند

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 1:6  توسط راهی  | 

باران های فصلی

خاطره ی هجرت سبز تو از ایستگاه پاییز

سهم خالی نیمکت در مشرق طلوع تو

و گل تنها اتفاق خوبی که در ایستگاه می افتد

 

مسافران شاد

مسافران غم زده

مسافران عجول و سراسیمه

شاید این بوق قطار این بار برای من به صدا در آمده باشد...

 

باران های فصلی چشمان من

صدای بوق قطار

و یادم باشد که گل اتفاق خوبی است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 9:15  توسط راهی  | 

در لابلای بخار چای سرک کشید و قد کشید و آمد تا عمود دود سیگار

ـ " چرا نیامدی؟ "

عصر یکشنبه ای که در انتظار آمدنش غروب شد

یا آمده بود و من او را نشناختم که شاید لباس مرده ها را پوشیده بود

کبریتی که نم کشیده بود

ـ " آقا فندک دارید؟ " 

نیامده بود

بارانی ی سفید

رد پایی خیس از دست نوشته ای گمنام

و تلی از ته سیگارهای سفید و نارنجی

و تن خیس یکشنبه ای که رد پایش در چشمانم باقیست

چرتم می درد از سوزش آتش سیگار

بخاری بر فنجان نیست تا  کسی در آن سرک بکشد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 21:17  توسط راهی  | 

صبحانه

ناهار

شام

و رعایت موازات خط اتوی پاچه های شلوار

و احتمالا موزیکی که بوی ارتجاع ندهد !

و احتمالا سیگار هم سرطان آور است !

و احتمالا لیلی، لالایی های شاعرانه نمی خواهد!

لیلی باید کسی باشد که خط اتوی مرا رعایت کند

و من هم احتمالا باید بین خطوط رانندگی کنم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 21:36  توسط راهی  | 

کسی در من نیست

و من سبک تر از همیشه به سوی آب های آبی تر پرواز خواهم

آب هایی که هیچ گاه سیاه نمیشوند

 آب هایی که هیچ گاه بو نمیگیرند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 12:3  توسط راهی  | 

داستان انگشتان نجيب دختري از تبار تهمينه

 

در سرزمين معشوقه‌هاي ناب

 

به رديف بيل‌ها و چكمه‌ها پر از چكامه مي‌شود

 

و چشمانش به هجوم اين خاك غريب تنگ مي‌شوند

 

ودرافقي دوردست

 

 اين روزهاي عقيم را به رويا و ترانه مي‌پايند  

 

دستانش به حرمت نان و دوستي

 

خشت روزي مي‌پرورند

 

و او مي‌رود تا شادمانه ها را

 

 به غربت اين خاك بسپارد

 

                                              درست شبيه مادرش

 

ميرود تا بزرگ شود

                                              درست شبيه مادرش

 

تا ازياد ببرد كودكانه‌ها را

                                              درست شبيه مادرش

 

اما نه

 

تنها مي‌شود

 

اشك درميان غبار گونه‌اش نهري مي‌شكافد

 

لب‌خند مي‌زند

 

لچك از سر مي‌اندازد

 

ونسيم مستانه احساس گيسويش را چنگ مي‌نوازد

 

و او مي‌رقصد                                           

 

                                             درست شبيه مادرش

 

حالي كه مجنون دل‌سوخته‌اش را در فراپشت پشته‌اي

                                              

به غمزه مي‌پايد

 

مي‌رقصد

 

شيطنت پيچ‌وتاب اندامش را به چشم مردش سرمه مي‌كند

                   

                                             تا سير نگاهش كند

 

مرد اشك مي‌ريزد

 

باد احساس گيسوي دخترك را چنگ مي‌نوازد

 

حالا هواي دستانش پراز چغانه و باران است

 

مي‌رقصد

 

ومردش در فراپشت خاك‌ها مي‌گريد

 

كه چرا نرمي دستانت بوسه‌گاه خشت و خاك است .

 

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 12:42  توسط راهی  | 

نه گلایه است

نه فریاد نا امیدی

گزارشی است از پل هایی که قرار بود ما را به جایی برساند

*

عبور از پل های شکسته هم

هوایی دارد که به آن خو کرده ام..

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 20:31  توسط راهی  | 

نخ به نخ به هم میپیچد و طناب میشود

اما نه ریسمانی که مرا به مداوا بیاویزد.

بندی که مرا بر این پوچ میبندد

تا مسیر تو را تا رخصت اندازه بیش نپیمایم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 10:52  توسط راهی  | 

 

 

 

 

 

جاذبه را نفرين كرده اند

 

آب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي گنداب

 

كه روزي

 

چشمه‌‌‌‌‌‌‌‌اي

 

جويباري

 

دركوهساري بوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 13:9  توسط راهی  |